پشتیبان من

چرا نباید دوست دختر یا دوست پسر داشته باشم؟ ( ۲ )

پیامدهای دوستی قبل از ازدواج

توی مقاله ی گذشته در مورد ضررهای دوستی قبل از ازدواج صحبت کردیم، چند تا از پیامدهای دوستی های قبل از ازدواج رو مطرح کردیم و چون نمیشد که همش رو توی یک مقاله جا بدیم، قول دادیم که توی چند قسمت براتون آمادش کنیم.

توی مقاله گذشته ۳ تا از دلیل هاشو مطرح کردیم و الان هم می خوایم ۳ تای دیگشو هم بگیم، پس با ما همراه باشید.

۴٫ خیانت در امانت

خیانت

یکی از پیامدهای دوستی قبل از ازدواج که اتفاقا هممون رو اذیت می کنه، خیانت هستش، هرچند سخته که کسی بفهمد همسرش به او خیانت می کند، اما وقتی مردی بفهمد که همسرش به او خیانت می کند یک باره به هم می ریزد، یا فقط همین که فکر و دل و نگاه همسرش به دنبال کسه دیگه ای باشد.

وقتی زنی می فهمد که نگاه هرزه ی همسرش مدام دنبال این و آن است، وقتی می فهمد با هر زن  زیبایی که دستش برسد ارتباط دارد و… به شدت از لحاظ روحی آزرده می شود و احساس می کند تمام هستی اش برباد رفته و بی وفایی شوهرش، او را از درون ویران می کند.

همه ی ما از خیانت بی زاریم، حتی اون کسایی که توی دوران مجردیشون هم بارها با دختری یا پسری دوست بودن و انواع و اقسام خیانت هارو انجام دادن، اما موقع ازدواج دوست دارن با کسی ازدواج کنن که اهل خیانت نباشد و به زندگی مشترک وفادار باشد

البته همه ی این دغدغه ها طبیعی است، اما چند سوال پیش می آید.

آیا احتمال نمی رود کسی که امروز خیانت می کند فردا هم به شما خیانت کند؟

آقای محترم، آیا دختری که شما امروز در دانشکده، محل کار، خیابان یا هرکجای دیگر دیدید و به او پیشنهاد دوستی دادید، امانت پدرش نیست؟

آیا پدرش از رابطه شما با دخترش راضی است؟

مگر این نیست که فرد امین کسی است که از هر امانتی با اجازه ی صاحب امانت بهره می برد؟ پس اگر این کار را بکنید شما خائن هستید.

دختر خانوم محترم، شما امانت پدرو مادرت هستی، آیا جواب مثبت دادن به پیشنهاد دوستی یک پسری و ارتباط با او و رفتن به رستوران و کافی شاپ یا هرجای دیگری، خیانت به پدرو مادرت نیست؟

چرا این پسر به خونه ی شما زنگ نمیزنه که پدر یا مادر شما رو در جریان بذاره، بگه که من امروز دختر شما رو دیدمو ازش خوشم اومد، اگه اجازه بدید یه مدتی رو با هم دوست باشیم که اگه دیدیم به درد هم می خوریم با هم ازدواج کنیم؟

آیا این دوستی ها که عمدتا بدون اطلاع والدین هستش خیانت در امانت نیست؟

اون پسری که در اول شروع رابطه به این مطلب اهمیت نمیده و بدون در جریان گذاشتن والدین دختر باهاش ارتباط برقرار می کنه، بعید نیست که در طول رابطه هم خیلی راحت به شما خیانت کنه.

یا اون دختری که بدون اجازه والدینش با پسری ارتباط برقرار میکنه و به والدینش خیانت میکنه خیلی بعید نیست که در طول رابطه با پسری خیانت بکنه.

چه تضمینی است که کسی که چنین باور و عقیده ای دارد، پس از شما و حتی پس از ازدواج با شما، به دیگری پیشنهاد ندهد؟

آیا باید از قول و قرارهایش اورا شناخت یا از رفتارهایش؟

داستان سپهر

گاهی فکر می کنم چقدر این حرف درست است که آدم از هرچه بترسد به سرش می آید، اصلا انگار این ضرب المثل را در مورد من گفتن! یادم می آید روز اول همه ی حرف هایم را با سپهر زدم. به اوگفتم من بچه ی طلاقم، پدر و مادرم بعد از سال ها زندگی از هم جدا شده اند و علت این جدایی هم خیانت پدرم بود به او گفتم حالم از مردهایی که بعد از ازدواج چشم  وقدم شان دنبال این و آن است و به  همسرشان وفادار نیستند به هم می خورد.

گفتم که می خواهم همه ی قلب و وجودش مال من باشد، خودم هم قول می دهم که همه جوره همانی باشم که او می خواهد و در مقابل از او فقط یک چیز خواستم، این که به من و زندگی مشترکمان وفادار باشد، بی پرده به او گفتم اگر به من خیانت کنی لحظه ای نمی توانم تحملت کنم.

هیچ وقت یادم نمی رود چقدر قسمش دادم که به من راست بگو، آیا قبلا با کس دیگری هم بوده ای؟ آیا الان با کس دیگری هم دوستی؟ او هم هیج ابایی نداشت که قسم دروغ بخورد، توی چشمانم نگاه می کرد و می گفت تو اولین و اخرین و تنها کسی هستی که توی زندگیم هست و من یک تار موی تورا به عالم و ادم نمی دهم خلاصه هرچه می توانست از این حرفای مزخرف سرهم میکرد و من هم باور می کردم.

سپهر زودتر از انچه فکرش را می کردم قلبم را تسخیر کرد وقتی با من حرف می زد حتی سر سوزنی به ذهنم خطور نمی کرد که بتواند همین حرف های عاشقانه را همزمان نثار کس دیگری هم بکند هر دو عاشق کوه بودیم و جمعه ها با هم به درکه می رفتیم آن روز هم از صبح بیرون زده  بودیم که یک نفس کلی بالا رفته بودیم، آن بالا توی کافه رستورانی که برای خیلی از کوهنورد ها حکم پناهگاه را داشت نشستیم که استراحتی بکنیم و صبحانه ای بخوریم.

سپهر که در دست و دلبازی چیزی کم نداشت سفارش مفصلی داد و بعد هم عینک وموبایلش را روی تخت گذاشت و رفت که دستش را بشوید، در رویاهای قشنگ خودم غوطه ور بودم و زندگی مشترکمان را مجسم می کردم که صدای موبایل سپهر مرا به خود اورد، برایش یک پیامک ارسال شده بود، از سرکنجکاوی گوشی اش را برداشتم و متن پیامک را خواندم:

« سپهر جان سلام، بابت هدیه ی دیشبت ممنونم خداییش سلیقت تکه، ولی من راضی نبودم این قدر به زحمت بیفتی، دوستام گفتن این عطر خیلی گرونه…حتما طرف حسابی عاشقته، خواستم بگم عاشقتم و ممنونتم، می بوسمت. ندا»

احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده، نفسم بالا نمی امد، بغضم گرفت، درحالی که دستانم به شدت می لرزید صفحه ی گوشی اش را بالا و پاییین اوردم و پیام های رد و بدل شده ی قبلی اش را خواندم، رابطشون جدی تر از آنی بود که میشد فکرش را کرد، احساس می کردم همه چیزم را باخته ام.

( شاید اگه این دختر از پیامدهای دوستی قبل از ازدواج آگاه بود به دام همچین دوستی هایی دچار نمیشد، حواسمون رو جمع کنیم )

۵٫ زمنیه وسوسه شیطان

وسوسه شیطان

مهسا ۱۸ سال بیشتر نداشت، درخانواده ای تحصیل کرده و نسبتا متدین بزرگ شده بود، اما خودش تا حدودی با خانوده اش فرق می کرد، وقتی اولین بار از طریق فیس بوک با او آشنا شدم برای برقراری ارتباط دوستانه و صمیمانه چندان مقاومتی نشان نداد اما از همان اول آب پاکی را روی دستم ریخت:

« ببین آرش، من از پسرهایی که مدام به دنبال ارضای غریزه ی جنسی شان هستند و تا چهار کلمه با آنها صحبت می کنی تقاضاهای کثیف و بی شرمانه ای دارند حالم به هم می خورد»

او طوری صحبت کرده بود که من حتی جرات این راهم به خود نمی دادم لحظه ای دستش را بگیرم، چه برسد به اینکه …

برای این که اورا به این دوستی ترغیب کنم وانمود می کردم من هم اهل این حرف ها نیستم و از این جور رابطه ها متنفرم. اما در عین حال من هم جوان بودم و پر از شور و حرارت.

به محض آن که از هم خداحافظی می کردیم و به خانه می آمدم افکار وسوسه آلودم مرا رها نمی کرد، گویی آتش فشان هیجانم که در زمان مراوده با اوسعی در فرونشاندنش داشتم، به یکباره روشن و فعال می شد، دوستانم که از رابطه ی من و مهسا با خبر بودند مرا احمق می خواندند و می گفتند تو چرا از این موقعیت استفاده نمی کنی و پیوسته ترغیبم می کردند صحبت را به آنجا بکشانم که از او کامجویی کنم، اما هر با که مهسا را میدیدم تمام جراتم را از دست می دادم و فکر می کردم با اولین حرفم در این باره، اورا از دست خواهم داد.

کم کم در خلوت هایم به گناه افتادم، در ذهن و تصورم با او ارتباط برقرار می کردم و به عادت زشت خودارضایی مبتلا شدم. این عادت روز به روز ریشه دارتر شد و خودم احساس می کردم علاوه برگناه بزرگی که مکرر مرتکب می شدم، چه آسیب جسمی  و روانی شدیدی به خود می زدم، با افتادن به دام گناهان و خصوصا با ترغیب دوستانی که از رابطه های آن چنانی خود صحبت می کردند ، به تدریج شرم و حیایم کمتر شد، سعی کردم خودم رو به مهسا نزدیک تر کنم، رفتارهایم روز به روز گستاخانه تر شد و کار را تا انجا پیش بردم که اورا از دست دادم، اما متاسفانه عادت ویرانگر خودارضایی در من باقی ماند.

اکنون سال ها از ان ماجرا می گذرد و من با فرد دیگری ازدواج کرده ام، شاید برحسب ظاهر ودر نگاه اطرافیان معضل جدی نداشته باشیم، اما واقعیت این است که با مشکلی بزرگی مواجه شده ام که زندگی را برایم تلخ کرده است، من و همسرم روابط زناشویی مطلوبی نداریم و به گفته ی پزشکان من به ناتوانی جنسی مبتلا شده ام که طبق گفته ی پزشکان ، همین عادت خود ارضایی که در من شکل گرفته و متاسفانه هنوز هم کم و بیش ادامه دارد، سبب این عارضه شده است، احساس اقتدار و اعتماد به نفسم را از دست داده ام و در ارتباط با همسرم احساس سرافکندگی می کنم.

شیطان، موجودی واقعی

شیطان موجود خیالی و افسانه ای نیست، موجودی واقعی است که همونطور که خدای منو شما گفته دائما سعی دارد که مارو وسوسه کنه، هرچقدر هم تلاش کنیم که درست زندگی کنیم، شیطان هم تلاشش بیشتر میشه، شیطان دام ها و فریب های زیادی برای وسوسه من و شما داره، اما شناخت این دام ها خیلی بهمون کمک میکنه که بتونیم از این وسوسه ها دور باشیم

یکی از این دام ها این که من با فرد نامحرمی در ارتباط باشم، چرا که شیطان قسم خورده که اگر دختر و پسری با هم باشند قطعا من نفر سوم بین آنها هستم، از طرفی سختی کار اونجا زیاد میشه که شیطان یک دفعه مارو به کاری وسوسه نمی کنه بلکه بسیار آروم و قدم به قدم این کارو میکنه که گاهی اصلا متوجه خطای خودمون نمیشیم

وقتی به دختر و پسری درباره ی پیامدهای دوستی قبل از ازدواج میگیم که این رابطه ی شما اشتباه هست و شیطانی ، میگن نه بابا ما فقط می خوایم که چند روزی رو باهم دوست باشیم که اگه دیدیم به درد هم می خوریم، ازدواج کنیم، پس رابطه ی خدایی هستش و گناهی توش نیست

جالب اینه که شیطان از همین وسوسه استفاده می کنه که شما رو کم کم به اونجایی ببره که نباید ببره

هیچ کس به نیت پاک شما شک ندارد، اما کسی به نیت بد شیطان شک ندارد، هیچ کس نمی گوید شما آدم بدی هستید، اما کسی هم نمی گوید که شیطان خوب است

دختر و پسری دوستی خود را شروع می کنن و در دانشگاه کمی در مورد جزوه ی همدیگه صحبت میکنن و همدیگر رو در درس ها کمک میکنن، کم کم تصمیم می گیرن حتی وقتی در دانشگاه نیستند با تلفن در مورد درس هایشان صحبت کنن، کم کم با هم راحت تر می شوند و تصمیم می گیرن بعد از یک بحث زیاد در مورد درس برن یه پیتزایی بخورن توی رستوران بقل دانشگاه، کم کم خنده ها زیاد میشه و روابط نزدیک تر، دیگه بهونه ی درس که رابطه ی اونها رو پیش می برد از بین رفته و خودشون بهونه ی همدیگه هستند، توی تاکسی کنار هم میشینن و مشکلی ندارن اگه بدنشون گاهی به هم بخوره، شیطان به یکی جرات میده که دست اون یکی رو بگیره البته نه به قصد اینکه نیت بدی داشته باشه ها، و کم کم این داستان ادامه پیدا میکنه تا به اونجایی می رسه که اصلا نمی دونن از کجا شروع شد اما هر کدام جدای از هم مبتلا به چیزی شدن که اصلا نیتش را نداشتند

پیامدهای دوستی قبل از ازدواج چیزی نیست که به راحتی نادیده گرفته شود، شاید توی این دوستی ها نیت ها خوب باشه اما همه چی به یکباره عوض میشه

داستان دختر خوش نیت

حدود دو سال پیش با پدر و مادرم جر و بحث شدیدی داشتم، در نهایت ازآنها قهر کردم و به قولی خرجم را جدا کردم، طبقه ی بالای خانه ی ما یک اتاق و سرویس بهداشتی کوچکی بود، رفتم بالا و اصلا با پدر ومادرم کاری نداشتم، می آمدم پایین غذایم را می بردم بالا و دیگر هیچ، رابطه ام با والدینم صفر بود، آنها هم رنجیده خاطر بودند اما من اعتنایی نمی کردم حتی گاهی از اذیت کردنشون لذت هم می بردم، اما تنهایی اذیتم می کرد.

یک گوشی تلفن برای خودم به طبقه ی بالا بردم، این طرف و آن طرف زنگ می زدم ولی حرف نمی زدم، اگر پسر جوانی گوشی را بر می داشت گوشی را نگه می داشتم و حرف نمی زدم، کم کم جراتم بیشتر شد تا پسر جوانی گوشی را بر می داشت خیلی آهسته با او حرف می زدم، حدود چهار ماه گذشت، کم کم با پسری روابطم جدی ترشد، حالا راحت و بلند با او صحبت می کردم، آن موقع فقط قصدم این بود که از تنهایی در بیام و از پیامدهای دوستی قبل از ازدواج هم آگاهی نداشتم. ولی آرام آرام علاقه مند شدم ، انس گرفتم و وابسته شدم، دوستش داشتم. برای اولین بار پیشنهاد داد که با هم بیرون برویم  من هم قبول کردم، رفتیم پارک، کم کم صمیمی تر شدیم، هر روز با هم بیرون می رفتیم، مرا به خانه اش دعوت کرد و من احمق پذیرفتم و بقیش رو هم خودتون می دونید، حال مشکلم اینه که چهار ماه است که به بهانه ای خودش را گم و گور کرده و اصلا جواب تلفنم رو هم نمی دهد.

آیا این دختر، دختر بدی بود؟

قطعا نه ، اما شیطان بسیار فریبکار است، اونو قدم به قدم برد، اگر روز اولی که به آن پسر زنگ زد به او می گفتیم که این رابطه غلط است چه بسا هزار بهانه می آورد که نه این طور نیست.

هممون سریال یوسف پیامبر رو دیدیم، اما تا حالا فکر کردیم که چرا حضرت یوسف اونجایی که با زلیخا تنها شد تلاش نکرد که زلیخا را به صراط مستقیم هدایت کند؟ خب مگر پیامبر نبود؟ مگه رسالت پیامبران این نیست که مردم رو هدایت کنن؟

ولی آنجا جای هدایت نبود بلکه فقط باید فرار کرد، با آن همه توانی که در هدایت مردم داشت اما فرار کرد.

حال ما چطوری خودمون رو در معرض گناه قرار میدیم؟

شاید فکر می کنیم که از حضرت یوسف با معنوی تر و قوی تر هستیم!!!!

بار کج به منزل نمی رسد

بیشتر کسایی که دوستی های قبل از ازدواج رو تجربه کردند، میگن ما قصد داریم که نیمه ی گمشده ی خودمون رو پیدا کنیم و باهاش ازدواج کنیم، کسی که هم کامل بشناسیمش هم اینکه دوسش داشته باشیم.

چرا که ازدواج و خواستگاری به شیوه سنتی، اینکه کسی بیاد خواستگاریت یا بری خواستگاری یک نفر که اصلا نمیشناسیش، این باعث مشکلاتی در آینده میشه، واز طرفی چطور میشه با کسی ازدواج کرد که هنوز دوسش نداریم و هیچ عشقی بینمون نیست؟

جواب کوتاهش اینه که، مگر همه چیز دست خدا نیست؟، پایداری و  آرامش در زندگی مشترک، گرمی و عشق  وسعادت و خودشبختی؟ حال چطوری میشه به این موارد رسید اون هم از طریقی که خدا دوست نداره؟

امام حسین علیه السلام می فرمایند، هرکس هدفی را از طریق معصیت و نافرمانی خدا بجوید بیشتر انچه را به آن امید دارد از دست می دهد و سریع تر در انچه از آن می ترسد واقع می شود

برادران یوسف می خواستند پیش پدرشون محبوب شوند اما روشی رو که انتخاب کردند روش دروغ و ظلم بود، طبیعی است که همه چیز برعکس می شود، امید داشتند که با حذف یوسف محبوب شوند اما منفور تر شدند و از آن طرف یوسف نه تنها عزیز بابا بلکه عزیز مصر شد.

هر کس که بخواهد پولدار شود که به آرامش برسد، اما از طریق دروغ و کلک پولدار شود قطعا نتیجه برعکس خواهد شد و هیچ آرامشی در زندگی نخواهند چشید.

نتیجه

اون دختر وپسری که قصد دارند مدتی رو با هم دوست باشند تا باهم بیشتر آشنا شوند، روش درستی نیست و قطعا از پیامدهای دوستی قبل از ازدواج و بر خلاف روش خدایی است، این عده قطعا از این رابطشون خیری نمی بینند.

دلیلشم کاملا مشخصه، چون خدا که فقط نیومده مارو خلق کنه و تمام، بلکه برای تک تک ثانیه ها و کارهامون برنامه چینده و میدونه چی به نفع ما و چی به ضرر ماست، میدونه اگه چکار کنیم خوشبخت میشیم و چه کار نکنیم بدبخت میدونه راز همسران خوشبخت چیه و راز همسران بدبخت چیه، اما اون موقعی که من برخلاف صلاح خدا کاری رو می کنم مشخصه که از برنامه بیرون رفتم و در نتیجه به در بسته می خورم.

خوبه که یک روز به دادگاه خانواده، شهر خودتان برید و نتیجه ازدواج هایی رو مشاهده کنید که با عشق و دوستی و ارتباط عاشقانه ی قبل از ازدواج آغاز شده و معمولا هم با رنجش و عدم رضایت یکی از والدین دو طرف همراه بوده است، بعد دقت کنید که چند درصد این ها با سعادت و خوشبختی همراه بوده است؟ دوسال بعد زندگی شون چطوریه؟ غالب اینها به طلاق و جدایی ختم می شود.

در صورتی که هدف تمام این دوستی ها این بوده که پس از یکی دوسال شناخت بیشتری از هم پیدا کنند و ازدواج کنن، انتظار این است که زندگی این ها پایدارترین و محکم ترین و قشنگ ترین زندگی ها باشد، اما معمولا خلاف چنین تصوری رخ می دهد

12 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست